سبحانسبحان، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

روزهای مادرانه من

برای بزرگ مرد کوچکم ...

  پسرم ؛  بزرگ مردِ کوچکِ من ؛ برای تو میگویم ، برای تو مینویسم ... گوش کن ... "مرد" خطابت کردم ، تا همیشه و همه جا مردانه رفتار کنی و مردانه زندگی کنی ، حتی اگر عددِ سن ات یک رقمی باشد ... "مرد" خطابت کردم تا شأنت را بشناسی و بدانی خیلی کارها و خیلی حرفها در شأن تو نیست ... تو ، یعنی "انسان" ... یعنی "آدم" ... یعنی برترین مخلوق خدا ...   عزیزکم ، بی هیچ منتی و با نهایت ذوق و لذت نُه ماهِ شیرین ، تو را در بطنم خواهم داشت ، عزیزتر از جانم هستی و بیشتر از جانم از تو محافظت میکنم ، روزی هم که قدم در دنیا بگذاری ، تا لحظه ای که نفس میکشم زندگی ام وقف شادی توس...
24 خرداد 1393

برای پسرکم ...

  پسرک تابستانی من ؛   امروز برایت آرزو کردم  بعضی از اصوات را نشنوی ، بعضی از رنگها را نبینی ،   بعضی از افکار را نفهمی و بعضی از حالات را حس نکنی ... آنچه حس میکنی تنها نور باشد و عشق باشد و خوشبختی         ...
18 ارديبهشت 1393

حباب و ماهی !

    سلام شازده کوچولوی مامان  .... خوبی پسرک ؟ پسری چه حس های خوبی بهم میدی این روزها ...       یادش بخیر ... با یه سری نبض ساده شروع شد ... بعد شدید تر شد و بدون ریتم و نظم ... کمی بعد تبدیل شد به چیزی شبیه به ترکیدن حباب ... و خیلی زود یه ماهی کوچولو شد که مدام از این طرف لیز میخوره میره اونطرف و دوباره برمیگرده             میدونی دارم از چی حرف میزنم که ؟! از ابراز وجود شما ... از حرکت و جنب و جوشت ... از نشونه هایی که وجود و حضور تو رو مژده میدن ... نمیدونی چه لذتی داره وقتی حرکت اون ماهی قرمز ناز رو تو د...
20 فروردين 1393

احساست میکنم ...

  سلام عزیزدردونه مامان و بابا   خوبی مامانم ؟ ... میدونی هنوز تکونهات رو حس نمیکنم  ینی راستش چون جفتم قدامیه شاید حتی دیرتر از مامانای دیگه تکونهات رو حس کنم ...   مگر اینکه شما هم همون اندازه ای که من دوست دارم دوسم داشته باشی و زودتر خودی نشون بدی و به مامان فرصت بدی لذت بخش ترین ضربه های دنیا رو تجربه کنه .......   اما مامانی اینکه هستی ، اینکه یه موجود از خون من تو وجود من داره شکل میگیره و بزرگ میشه رو خیلی زود احساس کردم ، خیلی زود ... و این روزها بیشتر و بهتر خود نمایی میکنی فرشته کوچولو   از اون نبض روی شکمم قبلا برات نوشته بودم ، همون اولا ... یادته که ؟ ه...
11 فروردين 1393

برای تو ...

          سلام عزیز دردونه ی خونه ما ... میدونی امروز چه روزیه ؟ ... امروز پنج شنبه 29 اسفندِ و آخرین ساعات از آخرین روز سال 1392 ... ننه سرما داره بار و بندیلش رو جمع میکنه میره و به جاش عمو نوروز میاد و با خودش بغل بغل طراوت و شادی و سبزی میاره .... عزیزکم عید تو راهه ... نوروز پشت دره و بهار همین حوالی ... از دیروز بارونای وقت و بی وقت و کوتاه با اون همه سرو صدا و اون همه سرزندگی و شادابی خبر از رسیدن بهار میدن ... خبر از رسیدن نوروز و روزی نو ... اومدم تا قبل از تحویل شدن سال نو بهت بگم امسال بهترین عید زندگی من و باباست ...           امسال خدا ب...
29 اسفند 1392

قرارمون یادت نره ...

  سلام ستاره ی من    مامانِ قشنگم ! داریم کم کم هفته هشتم رو پشت سر میزاریم ...   اومدم تا یه بار دیگه قرارمون رو بهت یادآوری کنم ...   این هفته نتونستم نوبت سونو بگیرم اما ایشاالله این هفته شنبه یا یکشنبه میام به دیدنت ... سر موقع اونجا باش ، باشه نی نی؟؟ ...   مامان و بابا همیـــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دوستت دارن ... اینو هیچ وقت یادت نره ...     ...
26 دی 1392

دنیای من ...

سلام عزیزکم ... خوبی مامانم ؟... مامانی هنوز باورم نشده تو دلمی ، انگار یه خوابه ... خوابی که نمیخوام هیچ وقت از این خواب بیدار بشم مامانی امروز یه نبض رو دلم دیدم ، ینی قلب شماست ؟         آخه میدونی ، قصه اش درازه    راستش من و بابا جونی شما حضور شما تو دل مامان رو فقط به مامانی (مامان من ) خبر دادیم و به بقیه هنوز چیزی نگفتیم . از طرفی هم چون مامان شکم نداره ،  همش میترسم قبل از اینکه بخوایم به بقیه بگیم ، شما خودت ابراز وجود کنی اینه که همش دارم به قول بابا خودم رو چک میکنم ! هیچی دیگه امروز غروبی دراز کشیده بودم و داشتم شکمم رو نگاه میکردم که یهو حس کردم یه نبض...
13 دی 1392
1